احوال مرا پرسیده ای ...
...
ای ... بد نیستم
چای امان هنوز شیرین می شود
ناخن ، به پنیر می رسد گاهی
خواب بعد از ظهر هم به راه است ، هم چنان
هنوز نان بربری تازه ، در نظرم زیباست
و برجستگی پیراهن دختر همسایه
و آن قدری که از چهره ی تو به یادم مانده ...
احوال مرا پرسیده ای ...
...
ای ... بد نیستم
وبلاگم را دشمنان فیلتر کرده اند
خودم را دوستان
تخته شاسی طراحی ام خاک می خورد
پیکر برهنه ی بر آن می بینم
نیمه کاره ...
کو حوصله دیگر
دوربینم مانده
زیر هزاران خرده ریز
عکس آخرم
برج میلادی بود ، سر در مه
یک روز بارانی
عکسی از سوژه ی " آه "
از مجموعه ی " آب ، آتش ، آه ، ، آهن "
گفتند
آب و آتش را ما می گیریم
" آه " مال تو ... تو بگیر
خیلی وقت است که " آه " از آن من است
چون می نگرم چهره ی خویش در آینه
به یک " آخ " بیشتر می مانم
این روزها
احوال مرا پرسیده ای ...
...
ای ... بد نیستم
خدا آمده بود
آی دی ام را می خواست
تا ادم کند
گفت ، خیلی تنهایی
خیلی تنهایم ...
اگر این چند واژه ی وفادار
به من هم نبودند
همان ، شب و بوسه و راز و هزار و فراق را می گویم
که هر شب شعری در دهان من می سازند
دق می کردم ...
به خدا دق می کردم
اما ، نترس
تا جنون ، به قدر دو دانگی
باقی مانده ، هنوز ...