جمعه ۵ اوت ۲۰۱۱

        
         " این جا ، بدون من "


                        فیلمی که با شروع تیتراژ پایانی اش ، آغاز می شود ...






شنبه ۲ آوریل ۲۰۱۱

ایران در مقام اول رشد علمی جهان

انجمن سلطنتی علوم بریتانیا می‌گوید که ایران سریع‌ترین رشد علمی در جهان را دارد.

با آنکه سال ۲۰۱۰ و تعداد مقالات منتشر شده در مراکز معتبر علمی در جهان توسط دانشمندان چینی نشان داد که این کشور فاصله خود با آمریکا را کم کرده است، اما آمار‌ها نشان می‌دهد این ایران است که مقام نخست علمی جهان در سال ۲۰۱۰ را بخود اختصاص داده است.

در فاصله بین سالهای ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۸، دانشمندان ایرانی ۱۳۲۳۸ مقاله علمی چاپ کرده‌اند، در حالی که این رقم در دوره قبلی ۷۳۶ مقاله بوده و این رشدی هجده برابری را نشان می‌دهد.

به نوشته نشریه نیوساینتیست، رشد علمی در ایران یازده برابر نرخ متوسط جهانی و سریع‌تر از هر کشور دیگری است. به نوشته این نشریه، بررسی شمار مقالات و مطالب علمی نشان می‌دهد که ایران از همه کشورهای دیگر در این زمینه جلو‌تر است.

یک مرکز بررسی و تحلیل داده‌ها در کانادا موسوم به ساینس متریکس با انتشار یک تحلیل همه جانبه نشان داده که نوعی چرخش و جابجایی ژئوپلتیکی در حوزه تولید علم در جهان در حال رخ دادن است و در این رابطه، خاورمیانه یکی از حوزه‌های در حال ظهور تولیدات علمی است که ایران و بعد ترکیه بازیگران اصلی آن هستند. قاره آسیا هم در حالت کلی، از قاره آمریکا در تولیدات علمی پیشی گرفته است.

منبع : بي بي سي فارسي
براي خواندن كامل خبر اينجا را كليك كنيد.


سه‌شنبه ۲۹ مارس ۲۰۱۱

آفرینش



در پاره لَختی ز جهان به دنیا آمدم
گوشه ی متروک و مهجور
اجماعی ز شقاوت پیشه گان
میراث دار مذهب قتل و قساوت و قصاص

جایی که ترحم
دشنه ی بود
میان دو ابروی فضیلت
و انسان ، نام گناهی بود ، کبیره 

جایی که همخوابگی
عصیان بود
 و اشک ، وامدار هر چه را که تسلیم نامیده می شد

در پاره لَختی ز جهان به دنیا آمدم
جایی که سکوت ، فریاد به شمار می آمد
و جلادان به جای تبر
کتاب مقدسی در دست داشتند

دشنام ، زبان آیینی بود
و مردان حریص
سر به محراب بکارت نُه سالگان داشتند

پاره لَختی بود
تاملی میان انعقاد مرگ در رگ های زندگان
کور سوی سیاهی و سکوت
تعفنی شامه نواز

آفرینش از برای عبودیت بود
نه آفریننگانی
مُردار ، مُنزه تر بود در پیش حیات

در پاره لَختی ز جهان به دنیا آمدم
همراه یک زنجیر ، با قفلی گران و زنگیده
نه بر پای
که در سرم

رسولان ، تبرکم کردند
به نانی خشکیده
آب دهان
و آیاتی نامفهوم

هر سال
پوستی نو انداختم
و نقابی تازه بر صورت گرفتم
و شدم ، من هم
یکی از جلادان
که آن جا ، شغل دیگری نبود ...













پنجشنبه ۲۴ مارس ۲۰۱۱

جهان برای کسی که فکر می کند ، کمدی و برای کسی که حس می کند تراژدی است *


  هر چند زندگی و نظرات فلاسفه ی بسیاری ، نظیر نیچه ، کانت ، مارکس ، ماکیاول  و خیلی های دیگر، در زندگی ام، برایم ارزشمند بوده اند و لیکن سقراط با شیوه ی پرسش گرانه اش و این که هر پاسخ خود سوال دیگری است به لحاظ نظری ، و مرگ دراماتیکش که جان بر سرعقایدش گذاشت ، جایگاه دیگری دارد . لویی داوید  نقاش ، به زیباترین وجه ممکن ، نمایی از زمان مرگ سقراط ، در حال نوشیدن جام شوکران و همانند تمام عمرش که به بحث و جدل و بازپرسی حقیقت گذشت را به ، تصویر کشیده است ... ازسقراط که خیلی ها او را بزرگترین فیلسوف تمام اعصار می شمارند ، هیچ نوع اثر مکتوبی به جای نمانده و وی هیچ گاه نظراتش را ننوشت و همیشه این نظریه ها به جای این که در قالب یک جمله خبری عنوان شوند در حقیقت پرسشی جدید بودند به گاه شنیدن پاسخی از مخاطب خویش...
شاید همین ننوشتن اوست که همیشه مرا در سوالی ابدی جاری کرده که چرا این چنین بود .... در شرایطی که همه ی ما برای میل به جاودانگی و باقی ماندن ناممان ، کوچکترین تحرک مغزی و دستی امان را ثبت می کنیم .. شاید سقراط نابغه ، با این کارش هم می خواسته سوال جدیدی طرح کند و بر تلاش های بی ثمر ، که جانشین زمان مصروف برای شناخت جهان و خود خواهد بود ، خط بطلان بکشد . شاید می خواست بگوید به جای صرف انرژی برای مانا شدن ، ابتدا ، زمان و نیرو را باید برای نیل به درک این جهان به کار گرفت ...

  به هر رو ، انبوه بی شمار نوشته هایم که بخشی از آن ها را در دو بلاگ فعالم منتشر کرده ام و حس رضایت مندی که بارها پس از نوشتن بسیاری از قطعات و متون به من دست داده ، اینک مرا اشباع کرده و به این سرگشتگی رسانده که واقعا رسالت من چیست ؟ نوشتن ...؟ آیا پس از این همه نوشتن ، در شناخت و کشف حقیقت موفق بوده ام یا صرفا ماشینی شده ام که کافی است کمی احساساتش را به رقت آورید و دقایقی بعد ، متنی .. قطعه ی ، از او تحویل بگیرید ...
  در نوشته های بلندم که بیشتر در این بلاگ منتشر کرده ام ، همیشه برشی از اتفاقات پیرامونم را با عنایت ویژه به وجه تصویری آن ، بدون صدور بیانیه و ابراز نظریه ، بنا به روش سقراط ، در معرض دید قرار داده ام تا این خواننده باشد که خود به دنبال چرایی و چگونگی بگردد و برای تعیین نتیجه هر تصوری را مجاز بداند ...
  اما نمی دانم چرا خسته ام و اگر نخواهم که جز حقیقت بگویم ، به واقع راه گم کرده ام ...بی شمار موضوع و متون نیمه کاره ، مرا در چنبره ی خود گرفته اند ... من ، فرار می کنم ، شانه خالی می کنم از نوشتن ، چه سود ... چه سود دیگر ...  که سقراط برای پرسش کردن ،  نیازمند پاسخی بود ، حال هر چه که بود ...



* هاریس والپل






سه‌شنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۱

سال نو مبارك

سال نوتون مبارك و از اين حرف ها.
هم از طرف خودم ، هر از طرف همه هم وبلاگيهام ، هم از طرف همه خوانندگان اين وبلاگ ، هم از طرف كليه هم وطنان ، هم از طرف كليه آدميان روي كره خاكي و باز هم از طرف خودم.

دوستان عزيز متاسفانه ، علاوه بر دامين Blogspot.com كه باعث شد ما به آدرس جديد منتقل بشيم ، حالا دامين Blogger.com هم فيلتر شده. به همين دليل منوي بالاي گوگل كه نشون ميداد ما از سرويس بلاگر در حال استفاده هستيم به مشكل مي خورد و مجددن وبلاگ درست بارگذاري نمي‌شد.

خب ، علي رقم اينكه اين يك عمل غير حرفه اي و غير اخلاقي بود ، اما به دليل درست بار شدن وبلاگ مجبور شديم كه اين منو رو حذف كنيم كه در همين جا اعلام مي كنيم به جان هر كي دوست داريد و دوست داريم ما از سرويس و امكانات بلاگر داريم استفاده مي كنيم ، درضمن ، حذف حذف كه نشده ، فقط پنهان شده به همين دليل اين فيلتر مخابرات پشت پرده ميگيرتش ، و خب خيلي هنر به خرج دادن و اتوماتيك ميخوان برن يك صفحه ديگه كه سرويس Popup Blocker اين IE جلوش رو ميگيره.
اون  پيغامي هم كه هر از چند گاهي اون بالا ميده مال شيرين كاري همين فيلترينگ هستش ، شما بهش محل نگذاريد.

ديگه چي؟ آهان سال نوتون هم مبارك ، هم از طرف خودم ، هر از طرف همه هم وبلاگيهام ، هم از طرف همه خوانندگان اين وبلاگ ، هم از طرف كليه هم وطنان ، هم از طرف كليه آدميان روي كره خاكي و باز هم از طرف خودم.

فعلا ديگه عرضي نيست و اميدوارم كه شما دوستان عزيز رو هر روز بيشتر از ديروز اينجا ملاقات كنيم. در انتها هم سال نوتون مبارك.هم از طرف خودم ، هر از طرف همه هم وبلاگيهام ، هم از طرف همه خوانندگان اين وبلاگ ، هم از طرف كليه هم وطنان ، هم از طرف كليه آدميان روي كره خاكي و باز هم از طرف خودم.

شرمندگی اخراجی ها

  به دلایل کاری باید فیلم اخراجی ها (3) رو ببینم . ساعت ده صبح دومین روز بهار اولین نفری هستم که بلیط اولین سانس نمایش سینما آزادی در سال نود رو می خرم و به همراه شش نفر دیگه که  دور از هم و پراکنده روی صندلی های سالن شماره ی پنج نشستند ، این فیلم طولانی رو می بینم ...
   برای تطهیر افکار و اعمال کارگردان محترم ، چیزی در این دنیا نمی مونه که به لجن کشیده نشه و صرفنظراز حسرت هدر رفتن مقادیر زیادی پول و وقت و انرژی  و تاسف به خاطر یادآوری مرگ یکی از سیاهی لشگر فیلم در حین فیلمبرداری در اثر سقوط از طبقه دوم ، که در تیتراژ هم اشاره ی بهش نمیشه ، تنها حسی که آخر فیلم داشتم این بود ... از ایرانی بودن خودم شرمنده شدم ...







دوشنبه ۲۱ مارس ۲۰۱۱

سال تحویل

  سر شب بود که کیک ها توقیف شدند . درست چند ساعت مونده به سال تحویل ، حاجی اومد توی سالن و در اتاق شماره ی یک رو که خالی بود ، باز کرد و به صدای بلند اعلام کرد که تمام کیک ها و شیرینی های دست ساز رو به اون اتاق انتقال بدهند . توجیه اشم این بود که اینا معلوم نیست چیه شما درست کردید و ممکنه مسموم بشید ، هر چند که معمولا هیچ وقت فکر سلامتی  ما نبودند  وهیچ کاری هم  اون جا نیازی به توضیح نداشت و کسی خودش رو ملزم به توضیح نمی دونست ... 
  حاجی لقب همه ی نگهبان ها بود و هیچ کس اسم واقعیشونو نمی دونست و برای این که بشه تفکیک شون کرد القاب مضاعفی هم داشتند از قبیل ...  پیره ... درازه ... آقای خشونت ... من خرم ... پنیر نصف کن ... و خیلی چیزای دیگه ... بچه ها با لب و لوچه ی آویزون ، ثمره ی تلاش بیست و چهار ساعت قبل خودشون رو که با عشق وعلاقه انجام شده بود ، با کندی و دلخوری زیاد به اتاق شماره ی یک منتقل کردند . کیک ها و شیرینی هایی که ظاهر خیلی خوبی داشتند ودر بدو دیدنشون کسی متوجه  نمی شد که این کیک ها وشیرینی های تزیین شده ، اصلا رنگ آتش رو ندیده اند ...
  دوازده روز پیش ، یک روز سرد اسفند ماه ، به این جا منتقل شده بودم و از روز اول نبوغ و ابتکارات بی مانند جمعیت دویست نفره ی سالن ، منو به تعجب و تحسین واداشته بود . از پیش پا افتاده ترین و دور ریختنی ترین چیزهای ممکن که  هیچ مصرفی مجددی نمی شد براشون تصور کرد ، زیباترین و کاربردی ترین وسایل ضروری ساخته شده بود ... از چیزهایی مثل تیوپ خالی خمیر دندون و درش ،  قلاب آویز لباس و روزنامه که کمد ، ازش ساخته شده بود ، گرفته تا از برنج پخته که چسب می ساختند . اوج هنر نمائی شون درست کردن کیک و شیرینی بود ، اون هم  در جایی که غذای معمولی برای سیر شدن نبود ، چه برسه به مواد کیک و شیرینی ... خرده نون های سفره که البته مقدارش در روز خیلی کم بود ، طی ماه ها جمع آوری شده بود و زیر آفتاب خشک کرده بودنش  و خوب کوبیده شده بود و روز قبل با آب قند خیلی غلیظ مخلوط شده و شکل گرفته بود . یک عدد خرما در هسته اش قرار داده بودند و با خامه و چند عدد کشمش تزیین شده بود . فرمول ساخت خامه هم جالب بود ، اعضای اتاق ،  سهمیه ی مختصر پنیر و کره ی صبحونه شون رو کنار گذاشته بودند. پنیر چند ساعتی توی آب مونده بود تا نمکش کامل گرفته بشه و سپس با کره مخلوط شده بود ... ماحصل کار مایع غلیظ و خامه شکلی بود که در جای جای شیرینی ها به کار رفته بود ... عید همه رو به تکاپو واداشته بود و حالا از پشت شیشه ی اتاق شماره ی یک ، نتیجه ی اون همه زحمت و تحمل گرسنگی شون رو توقیف شده می دیدند ...
  رفتن به اتاقی غیر از اتاقی که برای خود فرد تعیین شده بود ممنوع بود  و قوانین سفت و محکمی برای این کار وجود داشت ... ساعت ها به سرعت می گذشتند و بچه ها تقریبا قبول کرده بودند که عید رو بدون شیرینی هاشون بگذرونند  که اتفاق عجیبی افتاد .که قدیمی ترها اون رو کم سابقه می دونستند ... نیم ساعت مونده به سال تحویل ، حاجی اومد توی سالن و در اتاق شماره ی یک رو باز کرد و به نزدیک ترین کسی که کنار دستش بود گفت : تا زمان طلوع خورشید فردا ، رفت آمد بین اتاق ها آزاده ... شیرینی های نازنین به سرعت به سر جاهاشون برگشتند و سال تحویل شد ... هر اتاق عید دیدنی رو که به خاطر فرصت کم به صورت دیده بوسی سرپایی برگزار می شد ، از اتاق بغلی شروع  کرد  و وقتی بعد از این که سالن هجده اتاقه رو یک دور کامل می زد به اتاقش بر می گشت ، اتاق های دیگه در حین دور زدنشون بازدیدش رو پس می دادند ...اون روز فراموش نشدنی و پرهیاهو ، با نهادن لب بر گونه های دویست نفر و بوسیده شدن توسط همین تعداد ، به یاد ماندنی ترین عید زندگیم رو رقم زد ...






یکشنبه ۲۰ مارس ۲۰۱۱

بر هفت سین بی سینی نشسته ام

نه برق  سکه ای
نه بوی  سنجدی
نه رنگ سبزه ای
نه عطر  سیبی
نه گرد  سماقی
نه گل  سنبلی

فقط مانده است نام خود
به جای سین هفتم ...












 

جمعه ۱۸ مارس ۲۰۱۱

آغوش بر بیگانه گشوده ام بسیار
تا که شاید خود بیابم ، یک بار






چهارشنبه ۱۶ مارس ۲۰۱۱

دور می شد ...

  در چوبی که باز شد هوای خنک پیچید توی اتاقک سونا و من با ولع کشیدمش توی ریه هام . از لای پلک های نیم بسته و مه بخار آب ، همون جور دراز کشیده روی نیمکت چوبی ، اندام بی نقصش رو دیدم که در رو به آرومی پشت سرش بست و چند قدمی برداشت و روی نیمکت مقابل نشست . قطیفه ی سفیدی دور بدنش بسته بود . از زیر بغل ها و روی سینه ها . چندی به سکوت گذشت . دستش رو به حالت حوصله سر رفته تکون داد و در اومد که : پس ، نمی خوای ...جوابی ندادم . گفت : شاید مریضی ..! مشروبم که نمی خوری ، اقلا برو دواخونه یه چیزی بگیر ، جون بگیری .. حرفی در دهانم نمی چرخید ... آرنجشو گذاشت روی زانوش و دستش رو به صورتش نزدیک کرد . انگار سیگاری که نبود رو می خواست پک بزنه ... همون یه ذره بازی چشمهام رو هم بستم و خودمو از دیدن ظرافت های پیکرش محروم کردم ... سکوت بدی شد ... بلند شد و رفت سمت در و بازش کرد و یک قدم بیرون گذاشت و گفت : من میرم ... فکرم نمی کنم دیگه برگردم ... بازم جوابی ندادم ... رفت بیرون و به تانی در رو بست و من از پشت شیشه ی مشجر در ، هیکل محو کشیده ی رو دیدم که پارچه ی دور بدنش رو باز می کرد و دور می شد ...






شنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۱

آی سی یو


  هال کوچک پشت در اتاق آی سی یو رو ترک کردیم و از پله ها سرازیر شدیم . آشکار بود که همه از دست من  دلخورند و  معنی کارم رو درک نمی کنند ، سه زن و دو مرد ، کسی حرفی نمی زد، همه تو لک بودند ... یکی یکی همه لباس مخصوص ورود به بخش آی سی یو رو پوشیده و کاور سر و کفش رو هم ، به تن کرده و قدم به بخش مراقبت های ویژه گذاشته بودند ، من هی طفره می رفتم و نوبتم رو به دیگری تعارف می کردم تا دست آخر به زبون اومدم که نمی خوام برم ببینمش ... نمی خوام خاطراتی که ازش داشتم ، با دیدن جسم بیمار و بیهوشش ، با اون همه لوله و سیم که به تمام منافذ و رگ های بدنش وصل بود و تن متورم و زرد شده اش بخاطر از کارافتادگی کبد ، خراب بشه ... می دونستم که تصویرش روی تخت بیمارستان ، برای تمام عمر توی مغزم حک می شه و راحتم نمی گذاره ... برای همین تصمیم گرفتم که نرم و در آی سی یو نبینمش ...


  مهمانان سیاهپوش اتاق ها رو اشغال کرده بودند و چند نفری هم توی حیاط پر درخت و کوچه ، کنار هم ایستاده بودند و به آهستگی نجوا می کردند . من توی  کوچه بودم  و تنها ... لندرور کهنه یشمی رنگی ، ابتدای کوچه که چندان هم بلند نبود ایستاد و من چهره ی راننده رو به جا آوردم . اسمش رو نمی دونستم اما شغلش رو چرا ... مردی که مردگان این شهر کوچک رو می شست . کنار دستش مجتبی نشسته بود . منو نگاهی کرد و اشاره کرد که برم پیششون ... به پنجره ی لندرور نزدیک شدم ، مجتبی در اومد که : اصغر آقا دست تنهاست ، کمک لازم داره ، من هستم ، تو هم میای ؟ نه درنگ کردم و نه فکر ، دستگیره ی ماشینو پیچوندم و کنار دست مجتبی نشستم . ماشین جا کن شد و به حرکت در اومد ... هوا سرد بود نسبتا و از بارونی که گه گاه می گرفت زمین خیس مونده بود .  حرفی نمی زدیم . ساکت بودیم ... پیش خودم گفتم : افرا داری چه غلطی می کنی ؟ از پسش بر میای ؟ ... آخرین خونه ها رو هم پشت سر گذاشتیم  و جاده ی کوتاه گورستان رو در پیش گرفتیم . خیلی راه نبود ، چند دقیقه گذشت تا رسیدیم . پشت در ساختمون تو سری خورده یی ایستادیم و اصغر آقا ، لاغر و قد بلند ، با دسته کلیدی که داشت در های متعددی رو باز کرد و دست آخر به اتاق  بزرگی رسیدیم که بوی خاصی می داد  و یک سمتش یک یخچال بزرگ بود با روکش استیل بود با شش تا در کوچک ، شبیه همون درها که گاهی توی فیلم ها می بینیم ...
  مرد غسال خم شد و در یچه ی پایینی رو باز کرد و دو دسته ی برانکاردی که اون تو بود رو کمی کشید بیرون ... کشویی در کار نبود ، پایه ی فلزی برانکارد تو کانال فلزی کشیده می شد و با صدای بدی ، بیرون می اومد . کشیدیمش بیرون و توده ی که زیر ملافه ی سفیدی بود ، پیش چشممون نمایان شد . دسته ها رو گرفتیم و بلندش کردیم ... به راهنمایی اصغر آقا وارد اتاق دیگه ی شدیم که یک سکوی سنگی وسطش خودنمایی می کرد . شیر آبی بود و شلنگی . ملافه  رو برداشت  و  من بدن زرد  و متورمی دیدم . با چهره ی سنگی و بی حالت ... لنگی رو کمرش انداخت و شیر آب رو باز کرد . آب یخ بود ، اما موجد هیچ لرزش و تکونی در اون کالبد بی جان نشد . توی سرم دورانی حس می کردم . اولین بار نبود که مرده یی می دیدم ، اما نه در چنین شرایطی ... قدیم ها ، گاهی گه گذر ایام ما رو به محوطه ی سالن شستشوی بهشت زهرا می رسوند ، سر به سالن شستشو می زدم و همیشه یکی بود که اون وسط بلند بلند بگه : نگاه کنید وعبرت بگیرید ، این عاقبت کاره ... این قدر به زندگی و دنیا دل نبندید ... و من هر بار، کمتر عبرت می گرفتم و  بیشتر به زندگی دلبسته  می شدم و بیشتر دوستش می داشتم ... اصغر آقا لیفی رو که آویزون بود ، برداشت و صابون رو بهش مالید ، شبیه همین لیف های کاموایی بود که توی خونه داریم ، سفید با حاشیه ی رنگی ... لیف رو مالید به تملم تنش . من و مجتبی کمک می کردیم و می چرخوندیمش یا شلنگ آب رو می گرفتیم روی سکو ... مجتبی وسواس بود و کم دل ، به قدری که علیرغم مجرد بودنش با بیش از چهل و پنج سال سن هیچوقت تنها خونه نمی خوابید  ، حالا چطور این جا بود ، نمی دونم ...! شستشو تموم شد و اصغر آقا با یک حوله ی بزرگ خشکش کرد و کلی پارچه ریخت روی سکو ... گرم کار شده بودم ، زمان و مکان رو از یاد برده بودم  و به یادم نمی اومد که همین هفته ی پیش حاضر نبودم روی تخت بیمارستان ببینمش تا تصویرش توی ذهنم خراب نشه  و حالا داشتم  چه کار می کردم ... انگار نمی شه از سرنوشت گریخت ...
  اصغر آقا با مهارت و به سرعت توی انبوهی از پارچه ، بسته بندیش کرد و فرمان داد که بند هایی که دورش حلقه کرده بود رو بگیریم و بلندش کنیم ... سنگین ترین چیزی بود که به عمرم بلند کرده بودم ، انگار به زمین چسبیده بود ... یه وجبی تونستیم بلندش کنیم که از دستمون در رفت و با سر خورد به سکو ، مجتبی گفت : اووخ .. انگار دردی رو که اون باید حس می کرده رو  بخواد واگو کنه ... بالاخره گذاشتیمش روی برانکارد و سُرش دادیم تو ی یخچال ...اصغر آقا درو محکم روش بست  ...




سه‌شنبه ۱ مارس ۲۰۱۱

تبعيديها بار دگر آزاد گشت

همه دوستان عزيز و گرامي مستحضر هستيد كه متاسفانه با فيلتر شدن كل دامين Blogspot.com همه وبلاگ هاي موجود در اين سرويس دهنده عظيم وبلاگ ، صرف نظر از محتواي آن ها ،  در داخل ايران از دسترس خارج شده اند.

با عرض تاسف از اين اتفاق عجيب! خوشبختانه تبعيدي ها يك بار ديگر خود را از اين بند رهانيد و زين پس مي توانيد بدون فيلتر با آدرس http://www.tabeediha.com/  وبلاگ ما را مطالعه كنيد. از كليه دوستاني كه لينك ما را داخل وبلاگ خود گذاشته اند خواهشمنديم كه هرچه سريعتر و بدون فوت وقت ، آب دستشونه بگذارن زمين و آدرس ما رو توي وبلاگشون تصحيح كنند. آن دسته از دوستاني هم كه هنوز به وبلاگ ما لينك نداده اند هم ميتوانند ليوان آب اين يكي دوستان را بردارند و با خيال راحت بنوشند ، گواراي وجود.

در ضمن از نويسندگان و دست اندركاران محترم دعوت مي شود سري به حياط خلوت بزنند.

ارادتمند همه دوستان

پ. ن : پس چرا نشستي؟ ، زود باش زنگ بزن به همه دوستات آدرس جديد ما رو اعلام كن ديگه ;)

دوشنبه ۲۸ فوریهٔ ۲۰۱۱

آه

احوال مرا پرسیده ای ...
...
ای ... بد نیستم
چای امان هنوز شیرین می شود
ناخن ، به پنیر می رسد گاهی
خواب بعد از ظهر هم به راه است ، هم چنان
هنوز نان بربری تازه ، در نظرم زیباست
و برجستگی پیراهن دختر همسایه
و آن قدری که از چهره ی تو به یادم مانده ...

احوال مرا پرسیده ای ...
...
ای ... بد نیستم
وبلاگم را دشمنان فیلتر کرده اند
خودم را دوستان

تخته شاسی طراحی ام خاک می خورد 
پیکر برهنه ی بر آن می بینم
نیمه کاره ...
کو حوصله دیگر

دوربینم مانده 
زیر هزاران خرده ریز
عکس آخرم
برج میلادی بود ، سر در مه
یک روز بارانی
عکسی از سوژه ی " آه "
از مجموعه ی " آب ، آتش ، آه ، ، آهن  "

گفتند
آب و آتش را ما می گیریم
" آه " مال تو ... تو بگیر
خیلی وقت است که "  آه " از آن  من است

چون می نگرم چهره ی خویش در آینه
به یک " آخ " بیشتر می مانم
این روزها


احوال مرا پرسیده ای ...
...
ای ... بد نیستم
خدا آمده بود 
آی دی ام را می خواست
تا ادم کند
گفت ، خیلی تنهایی

خیلی تنهایم ...
اگر این چند واژه ی وفادار
 به من هم نبودند
همان ، شب و بوسه و راز و هزار و فراق را می گویم
که هر شب شعری در دهان من می سازند

دق می کردم ...
به خدا دق می کردم

اما ، نترس 
تا جنون ، به قدر دو دانگی 
باقی مانده ، هنوز ...








یکشنبه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۱۱

جدول ضرب ( 1 )



 - دو ، دو تا ...؟
 - حدودِ چهار تا ...






شنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

مادر بزرگ



  مادر بزرگ کمتر شاد بود ، یا بهتر بگم دیگه هیچ موقع شاد ندیدمش وقتی از اون خونه ی کوچه ی میز محمود وزیر نقل مکان کردیم و تو خیابون فرح ، توی یکی از فرعی های اندیشه ساکن شدیم . خونه ی جدید اُرسی نداشت ،حوض وسط حیاطم نداشت ، دیوارهاش آجرهای اُخرای رنگ هم نبودند ... خیلی چیزها این جا نبود ... من ، دلم برای اُرسی ها تنگ می شد، پنجره های بزرگ چوبی که به روش گره چینی ساخته شده بودند و تمام اشکال و نقش های بوجود اومده زیر دست استاد گره چین ، با شیشه ها ی رنگی متنوع پر شده بودند . ارسی ها کشویی بودند و وقتی هوا خوب بود داخل فضای فوقانی شون  می رفتند و چفتی کوچک وزن نه چندان زیادشون رو تحمل می کرد ... ارسی ها از کف اتاق شروع نمی شدند  ،یک سکوی چوبی به ارتفاع چهل سانت از کف زمین  زیر هر کدومشون وجود داشت که وقتی بالا می رفتند ، جایگاه خوبی بودند برای تکیه دادن و آرنج بر کف شون نهادن و خیره شدن در حیاط مشجر و آراسته ...
  مادر بزرگ ناراحت و نگران خونه ی بزرگ و یادگاری هاش نبود ، نگرانی اش فراموشی ریشه ها و اصل بود ... وقتی تلاطم انقلاب همه رو در گیر خودش کرد ، مادر بزرگ هشدار داد که گول نخورید  و دورترها رو ببینید ... ما هم اونقدر بهش اطمینان داشتیم که حرفشو جدی بگیریم و روش تعمق کنیم ... چند سالی از آرامش بعد از تلاطم پنجاه وهفت گذشت و مادر بزرگ عبوس تر شد وقتی ریختند خونه و نوه اش رو ، دست از پشت بسته  ، کف ماشینی خوابوندند و بردند ...مادر بزرگ تشر زد که با کفش نیائید توی زندگی من ، اما اون ها گفتند که ما در حین ماموریت هستیم و حقمونه با کفش بیائیم تو اتاق خواب شما ... مادر بزرگ از فرداش با اون چشم های پر از آب مروارید ، نمی دونست برای کدوم نوه اش باید گریه کنه و منتظر خبر بمونه ... گاهی عصاشو بلند می کرد و به سوی نادیدنی هایی نشونه می گرفت و  خطابشون می کرد . سخنرانی پرشوری می کرد و بعد خسته و هلاک ، انگار که تونسته حرف هاشو بزنه و خالی بشه ، روی صندلی مشکی رنگ لهستانی  ، می افتاد و نفس نفس می زد ... مادر بزرگ ، نهیب می زد که زندگی هم بکنید ، بچه بیارید ، ما می گفتیم که ما الان کارای مهم تری  داریم ، می گفت ، این جور ما منقرض می شیم ، منش زندگی مون هم با ما می میره ، اون ها زاد ولد می کنند و همه جا رو می گیرند... مادر بزرگ ، آموزه های بسیاری  داشت ، ریشه ی همه ی بدبختی ها رو در جهل می دید ، مادر بزرگ قبل از کشف حجاب ، انگاره ی پوچ پوشش رو بدور انداخته بود  و پر هیبت در صحنه ی زندگی ما حضور داشت  و حضورش یاد آور اصل وریشه هامون بود ... 
  در آخرین لحظات زندگیش کنارش نبودم ، نمی شد که باشم . دردمند و چشم به راه  اون هایی که نبودند ، چشم از دنیا فرو بست و تابوت کوچک و کم وزنش روی دوش تنی چند باقیمانده ، از لشگر قلع و قمع شده ی ما ، تشیع شد ...






پنجشنبه ۲۴ فوریهٔ ۲۰۱۱

سه‌شنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۱

نه



نه دل بستگی گلدان های خانه ی مادر بزرگ
نه  سر مستی عطر سُکر آورشان در سرم
نه بوی آجرهای داغ و خیس ، به گاه اولین باران پائیز
نه خاطره ی اولین فرار از مدرسه
یا آن بوسه ی هراسان ، در هشتی رواق خانه ی همسایه ...

نمانده هیچ
نمانده هیچ

نمانده هیچ
جز ، " نه " ی بزرگی که مرا شکل خود کرد
عاقبت ...






نفرین دامن گیر خاک این سرزمین ...



گفت ،  نه من مبتلا به این خاکم
اندیشیدم ، همچنان خیره در نگاهش
ز نفرینش ، چون گریزی ...؟






...




همه خیره مانده اند بر من و من خود ، خیره ی توام ...






شنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۱۱

فال قهوه

  بعد از یک سکوت نسبی چند دقیقه یی ، دو صدای مهیب بلند شد و متعاقبش دو گلوله صفیر کشان از چهارچوب پنجره و لابلای شیشه های خرد شده ، گذشتند و یکی شون نشست توی دیوار روبرو ، کنار صدها سوراخ مشابه که اثر گلوله های قبلی بود . اون یکی خورد به در نیمه متلاشی اتاق و یه بار دیگه کوبیدش به هم .  پرواز این دو گلوله و عبورشون از گوشه ی پنجره ی که من در کنار دیوارش نشسته بودم ، برام معنیش این بود که به مدد دوربین های مادون قرمزشون ، می دونند که هنوز آدم زنده ی تو این اتاق هست . خودمو جمع و جور کردم و کشوندم  سمت گوشه ی اتاق . چند دقیقه پیش که باران گلوله ها کمی فروکش کرد ، حس کردم زیر گلوم داغ شده ، دستمو بردم و گردنمو لمس کردم . دستم کاملا قرمز شد . نفهمیده بودم که کی این اتفاق افتاد برام . کم کم تمام پیراهنم قرمز شد . زندگی به شکل مایع سرخ رنگی از من خارج می شد . نمی دونستم کجام زخم برداشته ... حتما مال یکی از این تیرهایی بوده که به چهاچوب فلزی پنجره خورده و کمانه کرده و گرنه که من جام این گوشه امن بود ... از اون سمت اتاق بوی خون می اومد ، جایی که حسن همون اول درگیری بعد این که یه گلوله ی قناسه نشست وسط دو تا ابروش ، پرت شد کف زمین  و دور سرش دایره ی قرمزی روی سرامیک شکل گرفت ... شانس آوردم که تیرهای بعدی و لرزش انفجار بازوکاهایی که به طبقات دیگه اصابت کردند باعث شدند کتابخونه و محتویاتش برگرده روش و زیر خرواری از آت و آشغال و پرده وتخته مدفون بشه و دیده نشه ...اما بوش هنوز می اومد ، مثل بوی خون و مرگی که از لای در و از دیگر اتاق ها و طبقات به همراه بوی باروت و گوگرد و سوختگی  و دود ، وارد اتاق من می شد . از توی حموم صدای گریه و ضجه ی بچه ها بلند بود . بچه هایی که بزرگترینشون هفت سالم نداشت . بد جور وحشت کرده بودند ، حمام امن ترین جای خونه بود و ابتدای هر در گیری اگر بچه ی وجود داشت به حمام برده می شد و در روش قفل  می شد تا شاید جان سالم به در ببره ... سمفونی گریه و فریادشون قطع بشو نبود ، شاید اگر می دونستند مادرشون ، در چند قدمی شون ، غرق خون و بی جان بر زمین افتاده جور دیگری گریه می کردند ... سرمو چرخوندم و از زاویه ی بسته ، نمای شیشه یی ساختمون مجاور رو نگاه کردم ، انعکاس تصویر حیاطمون افتاده بود روی شیشه ها و می دیدم که مردانی نقاب دار و سیاه پوش خمیده و دولا ، دارند حیاط رو طی می کنند تا به ساختمون رخنه کنند ...تقریبا مطمئن شده بودند که دیگه کسی تو این ساختمون سه طبقه ی از ریخت افتاده ، زنده نمونده ... سلاحمو خیلی وقت بود که پرت کرده بودم اون سمتی که حسن افتاده بود ، باران گلوله ها مجال استفاده ازش رو نمی داد ... بدنم کرخت شده بود ، لیز می خوردم و  دیگه به حالت درازکش افتاده بودم کف زمین ... عصر جمعه بود ، یک روز زمستونی و سرد و دلگیر با آسمونی با ابرهای سفید یکدست ...  جمعه که خودش به اندازه ی کافی دلگیر هست ... جمعه ها عصر که می شد ، پا پی مادرم می شدم که برام فال قهوه بگیره ، اونم چه نازی می کرد و نه  و نو که حوصله ندارم ، اما بعدش که سر ذوق می اومد ، از توی فنجونم چه چیزها و ماجراها که تعریف نمی کرد ، خودش یه فیلم سینمایی می شد ... اما هیچوقت نگفت که عصر جمعه ی دور از هم  و دور از فنجون قهوه یی معطر ، من مشغول مردن خواهم بود ... خسته بودم  و بی رمق ... می دونستم وقتی به هر اتاقی که برسند و جنبنده یی یا چشم بازی در اون ببینند ، همه چیزو به رگبار می بندند ... صدای خش وخش اومدنشون توی راه پله ها می اومد ... چیزی نمونده بود به اتاق من برسند ... همه  چیز دور سرم می چرخید ... چشمهامو بستم ...